صفحه اصلی  
 
دریافت نسخه قابل چاپ آرشیو مطالب ستون داستان ارسال نظر برای این اثر  
 
 جنگ زده ها  ادبیات پایداری 
  نوشته الهه لادریان
  24/10/1387
 
 

نمیدانی چه عا لمی داشت روزهای دوشنبه که به جای درس خواندن و تحمل قیافه -

هایی که دیگر برایمان یک نواخت وتکراری شده بود می رفتیم توی یک مدرسه ی دیگر وکار های هنری یاد می گرفتیم . گلدوزی ، خیاطی ،بافتنی وسرمه دوزی .چند سالی بود این طرح به دبیرستانها اضافه شده بود ،طرح کاد نمی دانم اول چه کلمه هایی بود شاید کار،آموزش ،دانش شایدهم کار، آموختن و دانستن ولی به هر حال برای ما کیف ، آزادی و دل خوشی بود .هم توی راه خوش می گذشت و هم توی مدرسه که به جای درس تفریح بود وبگو وبخند وشیطنت.

از همان اول که سوار اتو بوس می شدیم هر هر وکر کر شروع می شد تا می رسیدیم سر کوچه ی مدرسه ،توی کوچه پس کوچه ها را که دیگر نگو چون از نگاه های چپ چپ آدمهایی که توی اتوبوس وخیابان ما را مجبور به سکوت می کر دند خبری نبود .نمی دانم چرا این قدر دلمان خوش بود !

به بند کفش مژده که باز شده بود ،به مقنعه فریبا که رو سرش کج و کوله شده بود ،به کت دوچرخه سواری که وقتی رکاب می زد ،باد چاک کتش را باز وبسته می کرد ،به همه چیز می خندیدیم . انگار نه انگار که تو مملکت ما جنگ بود و هر روز چندین شهید ومجروح و مفقودالاثر سهمیه ی هر شهر و شهرستانمان بود .

شاید دیگر برایمان عادی شده بود . بیش از شش سال از جنگ می گذشت.این جا که مرز نبود ،ما توی منطقه ی امن زندگی می کردیم وتازه کلی از جنگ زده های جنوب هم آمده بودند این جا،تو هر کلاس دست کم بودند چهار پنج نفری از اهوازوآبادان وآن طرف ها .کم و بیش هم با آن ها دوست شده بودیم اما کل کل هایی هم داشتیم . لهجه ی ما را مسخره می کردند و می گفتند اصفهانی خسیس ما هم کم نمی آوردیم و ولک ولک  می کردیم و می گفتیم اگر خسیسیم چرا آمدید تو شهر ما ؟

هر چه بود هیچ وقت دلمان برایشان نمی سوخت . هیچ وقت فکرش را نمی کردیم گیتی ،مهتاب ،کبری یا پریسا شب ها که می خوابند قشنگ ترین رویای آن ها شهر و خا نه خودشان است که حالا فرسنگ ها ازش دور هستند .

ولی این بی خبری و سر خوشی ما زیاد طول نکشید .دیگر شهر ما هم امن نبود.بمباران از شهر های مرزی به شهر های مرکزی رسیده بود وما با شنیدن صدای آژیرقرمز به طرف زیر زمین می دویدیم .وجعلنا می خواندیم تا بلکه چشم خلبان از دیدن ما کور باشد وما را نشانه نگیرد . دست ها را روی سر می گذاشتیم و هر لحظه  منتظر بودیم سقف زیر زمین بریزد پایین وما زیر خروار ها خاک و آ جر و آهن نا پدید شویم. 

باز هم آژیر باز هم فرار به طرف حیاط مدرسه وباز هم ترس ودلهره. نمی دانم برای چندمین بار بود از ترس جانمان به زیر زمین خانه یا سنگری که وسط حیاط مدرسه بود پناه بردیم فقط میدانم که آن روز هم دو شنبه بود وما رفته بودیم طرح کاد . 

بعد از بمباران چند قسمت از شهر و حتی قسمتی از مسجد جامع مردم کم کم به اطراف شهر پناه می بردند و مدرسه ها به حالت تعطیل درآمد .آن روز آخرین باری بو د که توی آن سال هم کلاسی هایم را می دیدم . بعد از ظهر که از مدرسه آمدم دیدم خاله ام که شوهرش توی ذوب آهن کارمی کرد و توی خانه ها ی سازمانی فولاد شهر زندگی می کردند ،آمده دنبال ما و می گوید تا با من نیایید از این جا نمی روم ،آبجی به خدا خطر ناک است ،شهر دیگر امن نیست .آن جا لا اقل نزدیک کوه است .برای همین نمی توانند آن جا را بزنند.کلی آدم از اصفهان آمدند وگفت وگفت  تا مامان وبابا راضی شدند و ما راهی فولاد شهر شدیم .تنها کاری که می توانستم بکنم این بودکه کتاب ودفتر ها را جمع وجور کنم ودنبال بقیه راه بیافتم چون اصلا معلوم نبود این وضعیت تا کی ادامه دارد.

چند روز اول که خانه خاله بودم خوش می گذشت . همه دور هم جمع بودیم واز درس ومدرسه هم که خبری نبود .ولی بعد از چند روز دلم خیلی گرفت ،دلم برای درس خواندن ،مدرسه ،برای دوستانم برای خانه مان برای همه چیز تنگ شده بود .

تصمیم گرفتم یک سر به دبیرستان آن جا بزنم . خاله مرا با یکی از دختر های هم سنم که همسایه شان بود آشنا کرد وبه اتفاق او راهی مدرسه شدم . چقدر مدرسه این جا با مدرسه ما فرق می کرد !حیاط مدرسه فضای سبز بیرون مجموعه کلاس ها بود ودر نداشت . تازه یکی دو تا از کلاس ها که بعدا به مدرسه اضافه شده بود ، کامل بیرون مدرسه بود یعنی باید چند متری از فضای سبز رد می شدیم تا برسیم به آن کلاس ها .    صف بچه ها توی سالنی که دور تا دورش کلاس ها قرار داشت تشکیل می شد .یک سالنآمفی تاتر بزرگ هم کنار این مجموعه کلاس ها بود .

رفتم پیش مدیر مدرسه وگفتم که از اصفهان آمدم و کلاس دوم تجربی هستم وچون می خواهم از درس عقب نمانم وتوی خانه هم حوصله ام سر می روداگر اجازه بدهید بیایم سر کلاس. گفت اشکالی نداردچون مدرسه های اصفهان تعطیل شده می توانید تا هر وقت مدرسه ها باز می شوند این جا بمانید.یک صف به من نشان داد و گفت این جا بایست.به دور وبرم نگاه کردم ،دلم می خواست بزنم زیر گریه ،این همه دختر دورو برم بودند ومن حتی یک دوست صمیمی نداشتم. همه با هم حرف می زدند ،می خندیدند عین وقتی من و مژده و فریبا می رفتیم طرح کاد واز ته دل می خندیدیم و به هیچ کس و هیچ چیز فکر نمی کردیم .حالا کجا بودند دوستانم  هیچ خبری از هم نداشتیم ،به خانه هایشان که تلفن میزدم جواب نمی دادند . حتما آن ها هم رفتند جایی بیرون از شهر . نه خبری نه آدرسی . چه قدر دوستشان داشتم و چه قدر حرف برای گفتن. بیشتر از همیشه دلم می خواست پیش دوستانم باشم . هم کلاسی های جدید کم کم می آمدند به طرفم تا با تازه وارد کلاسشان آشنا شوند . بعد از چند روز متوجه شدم  هر کدام از آن ها مال یک شهری هستند . برایم جالب بود از اراک،تهران،اردبیل،چهارمحال،لرستان،خوزستان از همه جابودند چند تایی هم اهل اصفهان وهمه با هم دوست بودند و مهربان.یاد کلاس خودمان افتادم که بیشترمان اصفهانی بودیم وخوزستانی های طفلکی در اقلیت بودند وما زیاد با آن ها مهربان نبودیم . چند روز بعد از ورود من سر و کله ی یکی از بچه های کلاسمان آن جا پیدا شد . مهتاب بود یکی از خوزستانی های کلاس ، با این که قبلا زیاد با هم جور نبودیم  وقتی همدیگر را دیدیم پریدیم تو بغل هم و از خوشحالی اشک ازچشمها یمان سرازیرشد . گفتم تو کجا این جا کجا ؟ گفت به اصرار عمویم آمدیم . مهتاب هم مثل من حوصله اش توی خانه سر رفته بود وقتی دیده بود این وضعیت ادامه دارد ومعلوم نیست کی برگردند ،تصمیم گرفته بود از درس عقب نماند . فقط فرق من و مهتاب این بود که او چند سال پیش هم مزه ی تلخ آوارگی را چشیده بود ولی من تازه می فهمیدم که دوری از خانه وزندگی و دوستان و همه ی آن چیز ها یی که به آن دل بسته ایم چه قدر سخت است . دلم می خواست با مهتاب مهربان باشم خیلی بیشتر از قبل.

 

 
 
  شش داستان اخیر... آرشیو کامل داستان  
 
 
 ●جنگ زده ها  
 
 
     
 
ارسال نظر
 
 
[ارسال]  
نظر شما:
 
 
نام شما:
 
 
ایمیل شما:
 
 
آدرس وب سایت / وبلاگ شما:
 
کدامنیتی:
 
 
     
 
  نظرات
 
 
وحید
 
save کردم که بخونم . شما هم فرصت کردی سری به ما بزن
 
     
 
تمامی آثار الهه لادریان در همراوی...  
 
 
 ●جنگ زده ها  
 
 
     
همراوی متعلق است به مرکز آفرینش های ادبی قلمستان
پشتیبانی با امرداد